آلبالو و  روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )
آرشیو

روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی
طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 11 بهمن ماه سال 1388
* بازگشت




به زودی خواهم نوشت از این روزها ...


یکشنبه 20 بهمن ماه سال 1387
* توفیق اجباری



*
این روزا اندازه تموم مدتی که توی این چهارپنج ساله سینما رفتم دارم میرم سینما !
داشتن کارت ویژه مخصوص عکاسان یک توفیق اجباری شد که من بتونم فیلمای ششمین جشنواره فیلم فجر رو ببینم , تا امروز چهار تا فیلم دیدم .
و چیزی که منو متعجب کرد تغییر نگاه کارگردانای این فیلمها نسبت به فیلمهای قبلیشون بود , انگار همهء کارگردانا دارن فیسوف میشن ,
روز اول و دوم رو از دست دادم ولی فیلمهای " صداها " , " صندلی خالی " , " زاد بوم " و " حریم " رو تا امروز دیدم .
تا اینجا که از فیلم " صداها " و " زادبوم " بیشتر خوشم اومده ,
با فیلم " صندلی خالی " با همهء ساختارشکنیش و خاص بودنش نتونستم ارتباط برقرار کنم ولی نماهای عکاسانه و بسیار زیباش وقعا مسحورم کرد , دیدنش تجربه خیلی خوبی بود , انگار داشتم یه سری عکس خیلی خوب تماشا می کردم .
توی این فیلم بحث جبر و اختیار مطرح شده بود و کارگردان به نوعی سعی داشت ذهن بیننده رو با این مقولهء همیشه مبهم درگیر کنه و البته تا حدودی هم موفق شده بود اما بعضی سکانسها اصلا برام جالب نبود مثل صحبت کردن سگ , یا نمای پایانی فیلم که به صورت انیمیشن کار شده بود یا به هم ریختگی فیلنامه در بعضی قسمتا که دیگه خیلی اغراق شده بود در جنبهء طنزش .
فیلم " صداها " درباره قتلی بود که در یک ساختمان سه طبقه اتفاق می افته و بقیهء ساکنان اون ساختمان به نوعی درگیر این قتل میشن , بازی خوب رضا کیانیان , رویانونهالی و آتیلا پسیانی به روند داستان فیلم خیلی کمک کرده بود و اینکه فیلم از پایان داستان شروع شده بود و پله پله به شروعش رسید و تمام شد هم از نکات جالب توجه فیلم بود اما حضور بی معنی و خنثی همسایه ها در فیلم و ماجرای قتل برام گنگ و مبهم بود و با اینکه داستان زندگی اونها هم هر کدوم در نوع خودش می تونست جالب باشه اما در روند کلی فیلم یه موضع خنثی و وقت پر کردن بود و به نظر من حضورشون حتی باعث میشد ذهن مخاطب از داستان اصلی دور بشه و به براهه بزنه .
فیلم " زاد بوم " که در پایانش نشست خبری با کارگردان مشهدیش " ابوالحسن داوودی " هم برگزار شد نسبت به بقیه فیلم هایی که دیدم متفاوت تر و خوش ساخت تر بود .
داستان اصلی در خصوص محققی بود که در مورد لاک پشت ها تحقیق می کرد .
لاک پشت هایی که بعد از ترک تخمشون به دریا میرن و سی سال بعد به همون نقطه ای که اونجا به دنیا اومدن بر میگردن و تخم گذاری می کنن . این موضوع با داستان زندگی  این محقق و بچه هاش و حتی بعضی مسایل سیاسی گره خورده بود و به توعی میشه گفت یک فیلم سیاسی خوش ساخت از کار در اومده بود .
بهرام رادان , عزت الله انتظامی , رویا تیموریان و مسعود رایگان توی این فیلم بازی میکردن .
فیلم " حریم " که در گروه فیلم های ترسناک قرار می گرفت به نظرم می تونست یک فیلم خیلی خوب باشه اما اصلا فیلم خوبی نبود , فقط بازی خوب حمید فرخ نژاد عمیقا به چشم می اومد . البته بعضی از سکانس ها واقعا ترسناک بود و نفس رو حبس می کرد اما داستان اصلا چنگی به دل نمی زد .
اما همینکه پای اینجور فیلم ها و اینجور تفکرها در سینمای ایران باز شده خودش جای بسی خوشحالیست . سینمای ایران از نظر کارکردش در ژانر وحشت واقعا ضعیف بوده و کلا فکر می کنم سه چهار تا فیلم بیشتر در این زمینه نداریم مثل " پارک وی " , " خوابگاه دختران " و البته به نظرم " حریم " از نظر القای حس وحشت به بیننده از اون دوتا و یا چند تای دیگه خیلی قوی تر بود اما از نظر فیلنامه و داستان فیلم ضعف های وحشتناکی داشت که البته خود این هم به نوعی ترسناکه !

* فیلمهای " میلیونر زاغه نشین " برنده جایزه گلدن کلوب آمریکا و کاندیدای بهترین فیلم اسکار 2009,
" ویکی , کریستیانا , بارسلونا " آخرین فیلم وودی آلن و کاندیدای بهترین فیلم اسکار 2009 ,
"
  Revolutionary Road " " ,
" سینما پارادیزو " و
" ماجرای عجیب بنجامین باتن " کاندیدای سیزده جایزه اسکار 2009 و چند تا فیلم دیگه رو هم در این مدت  دیدم  ( البته نه توی سینما ).


جمعه 4 بهمن ماه سال 1387
* سرگیجه


چشمهایم را که باز می کنم خورشید حسابی زده توی سر آسمان  ,
اما من از آسمان گیج و ویج ترم ,
 از پشت کرکره های عمودی کشیده بر پنجره,  نور ,  بی شرم و حیا خودش را رها کرده توی اتاق ,
توی ذهن من نور جنس مونث است , خورشید بر خلاف گفته دیگران خانوم نیست , بیشتر به مردی میماند که کمی عصبانی است اما چهرهء زیبایی دارد , اما نور یک دختر بی شرم و حیاست که لوندی خاصی دارد و نرم و نازک و سبک می پیچید و می تابد و کشف می کند .
نیم خیز می شوم روی تخت ,
خط نگاهم گیر می کند لابه لای لباسهای ریخته وسط اتاق و برگه های روزنامه لابه لای آن و پوست تخمه های خورده شده و بطری خالی اب معدنی و چند سکه غلطیده روی زمین و جوراب های مچاله در کنج کمد ...
هیچوقت این تصویر برای من دلپذیر نبوده است , همیشه دوست داشتم چشمم را که باز می کنم همه چیز سرجای خودش باشد و همان یک متر و اندی جای خالی روی موکت کف اتاق خالی و تمیز باشد و یادم هست صبح هایی که با این تصویر بیدار شدم چقدر حالم خوب بوده تا شبش .
از توی یخچال بطری اب را بر میدارم و سر میکشم , دو قورت آب خنک حال و هوای درونم را حسابی عوض می کند .
دری که تمام شب قفل بوده را باز می کنم و از سیزده پله می روم پایین .
گاهی وقت ها به این فکر می کنم که چرا شبها در اتاقم را قفل می کنم .
بیشتر وقت ها هم حس می کنم این یک عادت شده , عادت انسانی که دوست دارد برود توی پیله ای که فقط برای یکنفر توی آن جا دارد پس دلیلی برای باز ماندن در نیست .
اما به این هم فکر می کنم که اگر روزی آدم توی اتاقی با در قفل شده و پنجره هایی که پشتش حصار آهنی جوش خورده بمیرد چقدر دردسر برای بقیه درست می شود .
از صبحانه توی خانه ما هیچوقت خبری نیست , سفره همیشه روی میز آشپزخانه آماده است , و چای هم همیشه آماده تر , از صبح تا نیمه های شب ,
صبحانه من همیشه یک لیوان چای بوده است , با چند حبه آبنبات ,
نان فتیر شب قبل و پنیرهای سفت توی یخچال چیز دندان گیری برای تحریک شدن ندارد .
مادر همیشه مشغول است , یا پای اجاق گاز است یا توی خیابان برای خرید ,
یا سبزی خورد می کند یا گوشت را تکه تکه ,
گاهی در حال لباس شستن است و گاهی با مرغ مینا حرف می زند ,
اما مدام حرکت می کند ,
مادر نماد زندگیست , اما بیشتر نماد سختی ها و تکرار آن تا امیدها و شادی اش
از خانه می زنم بیرون ,
این کوچه را سی سال است می بینم , و این درخت های گردن کلفت را ,
چقدر تکرار توی زندگی نقش مهمی دارد ,
مثل پدر که در تمام این سی سالی که میشناسمش یه برنامه را تکرار می کند
صبح از خانه می زند بیرون تا ظهر ,
ظهر , ناهار و بعد یکساعتی خواب ,
و دوباره سوار بر ماشینش سی و اندی ساله اش می رود تا شب ,
و شب می نشیند پای تلویزیون تا نیمه شب و شام می خورد و می خوابد .
زندگی برای پدر , یعنی همین تکرار ...
البته آن موقع ها که تلویزیون نبود , رادیو جایش را پر می کرد .
روزنامه می خرم ,
روزنامه یعنی یه روز نو , یعنی اتفاق های احتمالا تازه ,
یعنی یک تاریخ جدید ,
روزهایی که روزنامه نیست , انگار روزتازه ای هم نیست .
جزئیات ملاقات ها و کارهای تا ظهر بماند , هر چه هست چیزهای مهمی نیست .
ظهر دور میز هستیم ,
یک زمانی میز نبود ,
سفره ای پهن میشد وسط اتاق و دورش کلی آدم بود , حالا میز هست و صندلی و پنج تا آدم ساکت ,
و باز تلویزیون , این جعبه سمج و پرحرف , سکوت ملال آور فضا را , با منتی عجیب , پر می کند .
ناهار خورده میشود , مثل قانوی که باید اجرا شود ,
لقمه هایی که فرو می رود ممد حیات است و لقمه هایی که می آید مفرح ذات !
بعد هرکسی می رود درون جایگاه خودش ,
خانه ما مثل کندوست,
هرکسی برای خودش سوراخی دارد برای جای گرفتن و تازه کلی جا هم خالی می ماند .
خواب بعد از ناهار هم جزو عادات است و ترکش روزمرگی را به هم می زند ,
از پنجره اتاق  به پشت بام نگاه می کنم ,
فرقش با سالهای قبل ایزوگامش است ,
قبلا قیر بود ,
این تغییر خیلی تغییر مهمیست , چون بلاخره تغییر است .
خانه کلاغ روی درخت روبرویی هم سالهاست خالیست , اما همین خالی بودنش هم کلی حیات دارد .
و پنجره های خانه روبرویی هم بسته و دودیست , دریغ از نگاه دخترکی که امتدادش شعری عاشقانه باشد و حرف های نگفته ...
قدیم ترها همسایه ها بیشتر دختر داشتند انگار ,
نماد عصرهای من , صدای کلاغ هاست و گلدسته ها .
یک لیوان چای داغ و احتمالا یک دانه پرتقال ,
و تا شب هرچه می گذرد اتفاق عجیب و تازه ای نیست ,
یا باید شنید یا باید حرف زد , از چیزهایی که چندان هم چیز نیست .
و در تمام مدت تلویزیون روشن است .
و گاهی که اشتباها خاموش می شود انگار سکوت بدجور به همه چشم غره می رود .
عقربه ساعت دیواری همینطور حیران و دلخوش می چرخد ,
ساعت ها می گذرد .
چای ها خورده می شود و آب نبات ها تمام می شوند و مادر همینطور می چرخد .
بساط شام توی یک اتاق دیگر است , یک سفره کوچک و یک غذای ساده ,
ولی اینجا هم تلویزیون هست , یک تلویزیون بزرگتر و گردن کلفت تر , و مسلما روشن است و پدر انگار هنوز جواب خیلی از معماهایش را روی صفحه آن جستجو می کند .
کمی از نیمه شب گذشته هرکسی باز می رود توی خانه خودش ,
هر اتاق انگار یک خانه است .
و هر کسی انگار توی خانهء خودش , توی دنیای خودش سیر می کند .
برای سپری کردن وقت و کشتن زمان , وسیله زیاد است .
شب دیر می گذرد .
اما ساکت ,
امروز هم می گذرد .
برگ دیگری از دفتر خاطرات سیاه می شود و برگهء سفید بعدی , انتظار روز جدید را می کشد .
روزها مثل تاب خوردن می گذرد .
هی پایین و بالا می رود اما نه خیلی بالا , نه خیلی پایین .
تاب خوردن زیاد هم خیلی خسته کننده است .


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
تعداد بازدیدکنندگان : 102403


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها